تبليغاتX
شمع

ترا چگونه تو بنامم که بیش از خودم با منی...

 

حادثه نبود

آنچه افتاد من بودم

سقوط آزادی داشتم از چشمانت....

+ تاريخ جمعه 1391/02/15ساعت 13:3 نويسنده مرجان |

 

جای دستی کثیف بر آینه!

اینجا یک نفر حالش از دیدن خودشبهم خورده است.

 من این مهمانخانه را ترک می کنم

اینجا فقط زندانی ها دیده می شوند......

+ تاريخ چهارشنبه 1391/01/30ساعت 14:19 نويسنده مرجان |

بهار

روزگاری که نه نفت بود

نه آهن و نه آمونیاک

درختان در وقتی مشخص سبز می شدند

و به یاد می آوریم

آسمانی که نوید بهار سر میداد

اما دیگر

سال هاست که پرنده ای مهاجر

از شهر ما نمی گذرد حتی.

مسافران قطار

گویا بهار را

زود تر از دیگران در می یابند

زان رو که دشت ها

هنوز هم بهار را آبستن می توانند بود!

 

آه نسیمی گذشت

اما دریغا که تنها

آنتن های مارا لمس می تواند کرد....

                                           "برتولت برشت"

+ تاريخ چهارشنبه 1391/01/02ساعت 21:50 نويسنده مرجان |

زن!

 

عشق می کارد و کینه درو می کند

او می زاید و تو برای فرزندش اسم انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی

او مادر می شود و همه می پرسند:

نام پدر....!

"دکتر شریعتی"

 

با این حال بازم روزش مبارک!

+ تاريخ چهارشنبه 1390/12/17ساعت 15:9 نويسنده مرجان |

 

قرارمان فصل انگور!

شراب که شدم

تو

جام بیاور....

من،

جام!

+ تاريخ جمعه 1390/11/21ساعت 8:49 نويسنده مرجان |

 

چشمانم را که باز کردم تو را دیدم

نمیدانم

تو از کی مرا نگاه می کردی؟.....

+ تاريخ چهارشنبه 1390/10/21ساعت 16:59 نويسنده مرجان |